لحظه ها و قلم ها

نوشتن حس خیلی خیلی خوبی ست.بودن است انگاری.به خوبی قلمه ای که دو دل میکاری اش توی یک گلدان کوچک و اولین باری که میبینی که یک جوانه کوچک جدید داده،یعنی زنده مانده،یعنی هست.یعنی زنده مانده ای و هستی.اگر از دلتنگی و حسرت و غبار محوی که روی روزهای قدیم و جدیدت مینشاند و تارشان میکند هم بنویسی،باز یعنی هستی.گاهی حتی بعضی روزها را با همین گرد و خاکش میخواهی.عینهو چراغ لامپای قدیمی که لبه پنجره خانه پدربزرگ پیدا میشود و با گرد و غبارش هم قشنگ است.بعضی روزها با بغضشان،دردشان،زخمهای کهنه شان،با سکوت و فریادشان است که توی ذهن می مانند.خاطره می شوند.این خاطره ها را باید نوشت.نوشتن، به بعضی روزها،به روح و جان بعضی لحظه ها هویت رسمی می دهد.حتی اگر روی کاغذ کوچکی باشد که مامانم قبل گذاشتن کیسه سبزی سرخ شده توی فریزر رویش نوشته : قرمه

همه را گفتم که بگویم نوشتن خیلی خوب است.اما مثل همه خوب ها بعضی جاها نمی آید.بعضی لحظه ها نمی کشد.کم می آید.کم می آورد.تقصیر نوشتن نیست،میدانم.تقصیر آن لحظه/نگاه/کلمه است که از روی کاغذ و پشت مانیتور فرار میکند.ماهیتش مثل همان مهی که تا چند لحظه قبل از طلوع روی چمن ها ولو شده،فرّار است.یک لحظه بعد میبینی که نیست.تمام شده.توی هیچ ظرفی هم نمیشود جمعش کرد.نمیشود تکانش داد.فقط باید حسش کرد.بعضی لحظه ها را نمی شود نوشت.کلمه ،کاغذ،پُست، انگار یک شیشه قدیمی خوشگل مرباست،ولی خالی می ماند.آن حس تویش نمی ماند.در می رود

آنجایی که هامون توی بیمارستان کنار دیوار آرام سر میخورد و با اشکهایش خودش هم می آید پائین و با گریه میپرسد: حقیقت داره؟حقیقت داره؟ این دوتا سوال که همین الان خواندی حسی توش هست که هیچ وقت نوشته نمیشود.آنجا که دارد کف خانه دبیری را تی میکشد و میگوید:ای مهشید….!مهشید…! توی این دوتا مهشید که عین هم نوشته میشود هزار تا حس قاطی و پاتی است.عشق هست،حسرت هست،یاس و امید هست،نفرت هست،دلتنگی هست….الفبای اینها یکی است ولی این دو تا یکی نیست.به خدا نیست.وقتی از پشت مگسک تفنگ پدربزرگ به زنش توی قاب پنججره میگوید لاکردار اگه بدونی هنوز چقد دوست دارم…آن کلمه ها که از لای دندانهای فشرده و پشت بغض توی گلو در می آید را نمیشود نوشت

یک لیست از ترانه های جنتی عطایی دارم،با صداهای مختلف.خیلی روزها بالا و پائینش میکنم و بالا و پائینم می کند.یک جایی که خواننده داد میزند: کسی شاید باشه شاید،کسی که دستاش قفس نیست…باز هرچقدر  روی آن «شاید» تاکید میکند،یا اطرافیان من ،یک دیوانه ای را می بینند که با گوشی های توی گوشش ساکت نشسته و یکهویی با شدت تمام میگوید:شاید! و باز ساکت می شود،ولی باز هم آن حس شاید اولی در نمی آید.فکر میکنم شاید شاعر وقتی ترانه را روی کاغذ مینوشته هم این را حس کرده،آن تردیدی را که توی «ش» هست،آن حسرتی که توی «آ» هست و آن عاشقیتی که توی سرازیری بقیه کلمه هست روی کاغذ جا نمی شود که به خواننده بدهد.فقط خودش می داند که آن «شاید» چه رنگی است.مال چه تاریخی،مال کدام نگاه است

آن لحظه ای را که یک بچه به دنیا می آید،آن چند ثانیه کوتاهی را که جهان ساکت می شود تا صدای گریه اش بیاید،آن را نمی شود نوشت.نه توی پرونده اش،نه توی شناسنامه اش،نه دستبند پلاستیکی مشخصاتش.وقتی بچه ای از میان بزرگ ترین درد دنیا یکهویی وسط بزرگ ترین عشق دنیا می افتد نمی شود نوشت که به هم رسیدن این دو لحظه بزرگ ترین انفجار دنیاست و کلمه برای آن خیلی کوچک است.و طاقتش را نمی آورد.بهترین فیلمی که من دیده ام از دور نگاه کردن پدرهایی ست که در ساعت ملاقات اتاق نوزدان برای اولین بار بچه شان را می بینند.کله شان را از دور می آورند تا بالای تخت نوزادی و پارچه و لباس ها را می زنند کنار و می بینندش. و این فیلم هیچ فیلمنامه ای ندارد.نوشتنی نیست

و کلی لحظه دیگر.از لحظه ازدواج،عشق،مرگ،خاکسپاری،جنگ های بزرگ،صلح های آمیخته با حسرت و بازندگی،نگاه هایی به دوردست که دوربینی در گوشه ای از جهان برای یک لحظه ثبت کرده ،لحظه هایی که هیچ کس هرگز نمی فهمد که در آنها چه گذشته.هیچ کس آنها را نمی نویسد

من مطمئنم وقتی کسی می خواهد حس پشت این روزها و ساعت ها و جاها را توی کتابی،مقاله ای،ترانه ای بنویسد، یک لحظه قلمش را می گذارد پائین،از پنجره اتافش بیرون را نگاه می کند و یک آه بی صدا می کشد و وقتی دوباره قلم را بر می دارد،آفتاب کامل بالا آمده و مه،محو شده .و آن حس با بزرگی اش،شادی و غمش،رفته است و بر نمی گردد.نویسنده امیدوار است که همه از پشت کالبد کلماتش بدانند و بفهمند که او همان جا و با آن نگاه رو به پنجره باقی می ماند


یه روز خوب میاد

یه روز میاد که من این وبلاگ رو مثل اون قبلیا تخته میکنم و میرم با یه اسم مستعار یه صفحه باز میکنم،همه عقده های نویسنده نشدگیمو میریزم توش.حالا نه.هنوز ننر و بچه ننه م .میترسم اگه اینجا پا کج بذارم آدمایی که وقتی از پشت مانیتور میام بیرون  می بینمشون،با نگاهشون فحشم بدن یا بگن آدم کثافتی ام.یا دو رو ام یا فکر نمیکردن اینجوری باشم.من خیلی وقته برای اهمیت ندادن به قضاوت دیگران یا استریپ تیز کردن فاتحه خوندم و میدونم مثل میلیون کار دیگه عرضه شو ندارم و ازم بر نمیاد.بگذریم که اینجا رو شاید چند تا دوست و آشنایی که واسه م مونده بخونن، ولی اگه یه پست سکسی-جنایی بذارم یا یه گند کاری دیگه تا قبر بابابزرگم همه خبر دار میشن.نمیدونم از کجا(اینجا حس میکنم دوباره کمی دچار هذیان خود مطرح بینی یا دنبال شدگی شدم و بهتره دوباره قرصای فلووکسامین مخصوص وسواسم رو شروع کنم ولی باز یادم میاد که یه دو هفته ای گه زده بود به تکالیف زناشویی م)بگذریم

حالا نه،خیلی کار دارم.باید این وسایلی که همه جا پخش و پلاست جمع کنم و یک فکری برای آنهایی که هیچ وقت جای مشخص ندارن بکنم،یک روزی که خسته نباشم و حال داشته باشم پیاده بروم ،جلوی نجاری از سرویس درمانگاه پیاده میشم و بالاخره این چوب رختی(ازین چوب بلندا که توی کمدا هست ولی ما نداریم) سفارش میدم،لباسهامو که شیش ماه کپه کردم گوشه اتاق میزنم به چوب رختی و آویزون میکنم.از شنبه،حتمآ از شنبه خونه تکونی می کنم و علاوه بر نظافت ،کثیفیایی که این مدت تف مال کرده بودم حسابی میسابم،شامپو فرش ندارم ولی میخرم و کل فرش رو با اینکه نوئه ولی چند بار لیوان چایی برگشته روش و لک و پک شده  حتمآ تمیز میکنم.این دفعه که مبلا رو دستمال کشیدم زود قبل از اینکه باز کبره ببنده رومبلیهایی که قراره بخرم و بدم خیاطی همسایه دور دوزی  کنه روش میکشم. بعدش فاصله گردگیری ها(هم» فاصله «و هم «ها» توی این جمله کاملآ مفهوم فانتزی داره)رو کم میکنم که گرد و غبار به یه بند انگشت نرسه.یک دفعه ای که دارم جارو میکشم از پله های جلوی در ورودی میبرمش پایین و ورودی خونه رو که از زور گل بارندگی زمستون شبیه ورودی آخور شده هم جارو میکنم،حتی باید مانتو بپوشم و کنار پله های در کوچه رو هم با جارو خاک انداز یه دستی بکشم چون از آخرین باری که آشغالا رو بدموقع گذاشتم دم در و گربه ها نایلونش را پاره پوره کردن هنوز یه در تن ماهی و یه استخون بال مرغ و چیزای دیگه اون گوشه هست و خیلی ناراحتم میکنه ولی خب فکر کردم فعلآ داره برف میاد و دیده نمیشه ولی الان برفا آب شدن و دیده میشه.آره این ماه وقت خوبی برای کارای دیگه نیست چون تاریخش حتی رو کاغذ که نگاه می کنی تق و لقه و باید تمام آمار شیش ماهه دوم که ماه آخرش هست رو بنویسم،اینجوری یکی از مبلا که پر فرم و کاغذ و دفترچه و برگه بیمه ست خالی میشه و میتونم روش بشینم و کمی از قوزی که در آوردم رو با کش وقوس اومدن ماس مالی کنم

الان خیلی کار دارم،خیلی.ولی یه روزی میاد که من به قولی که مهر 86 به خودم دادم که خیلی درس بخونم عمل میکنم و این کتابای ترجمه کشکی و جزوه های رزیدنتی ایران(که یه چیزی مثل پا اندازی در علم پزشکی می مونه) که هنوز همون رو هم نخوندم رو میریزم جلوی بزهای طویله آقای فتاحی و همه درسایی که این همه سال باید میخوندم رو اوریجینال میخونم و یادم میمونه ،همه اینا مال اون روزیه که علی الحساب نسخه های دارویی مجاز برای مهر پزشک خونواده رو بخونم و یادم بمونه ولی بالاخره میخونمش

از سر یه ماهی تو همین فصل آینده برای پس اندازمون یه حساب کتابی پیدا میکنم، به جای اینکه پولمونو بدیم به این ودکا روسیا یا هی خرت و پرت بخریم.البته همیشه قسط ماشینو گوشه ذهنم دارم ولی می رسونیم.اون درسایی که قرار بود بخوینم و آمادگی آیلتس که تموم شد ،اون روز مهم میرسه و وکیل میگیریم،کارای مهاجرتمونو می دیم دستش،و خلاص می شیم.اون روزی که خیالمون از پوچ شدن زندگیمون توی دل و روده این گربه باستانی راحت بشه ، روزی که همه درسا و زبانا و اینا رو خوندیم و آماده امتحان چند مرحله ای شدیم، من یه نفس راحت میکشم.اون موقع میتونم فکرامو جم و جور کنم و به فکرایی که هنوز وقت نکردم بهشون فکر کنم،فکر کنم.ببینم کی می تونم کمی به مغزم جاده خدا بدم.و ببینم کی میتونم با خودم کنار بیام که «آدم نمیتواند همه کارها را باهم بکند.همه چیز با هم باشد.اگر هم  بخواهد نمیشود.زیادی هم که کشش بدهد میشود یک شترگاوپلنگی مثل تو.بس کن

یک روزی من با جن گیری هم شده این روح پلیدی که توی من جا خوش کرده میکشم بیرون و نمیذارم بیشتر ازین به من بخنده.نمیذارم هروقت یاد چیزی از خودم و فکرهام و آرزوهام می افتم به من پوزخند بزنه.آرزوهام به دودسته آرزوی «قدیمی» که برآورده نشده و»آینده» که برآورده نشده تقسیم  میشه.برای هر دو دسته شیشکی می بنده.ممکنه در ظاهر خیلی با هم فرق نکنن ولی به نظر من خیلی فرق میکنن.یه روزی این فرق رو نشون میدم و میندازمش بیرون.و بهش میگم ممکنه»هامون» وجود من باشه ولی فقط اون لحظه ایش که ماست میریزه روی تابلوی «مهشید» و میگه : حالا مگه چه فرقی کرد؟ وقتی پشت پرده پنجره مطب دکتر روانکاو با طعنه میگه: آره ، بریزم،بپاشم، بسازم…چی چیو ساخته؟همه چیو نصفه نیمه ول کرده….کثافت

یه روزی تمام پیامهای محبت آمیز،دلتنگی آمیز، فحش آمیز و همین ها را برای مخطبهای مناسبش میفرستم.برای آدمهایی که باید بهشون بگم که قدرشونو ندونستم یا آدمهایی که باید بهشون بگم برن به درک.آدمایی که دستمو گرفتن تا سر پا واستم یا آدمایی که بهشون یادآوری کنم خریت مقطعی من چیزی از پفیوزی همیشگی اونا کم نمیکنه

یه روزی که این مشغله هام تموم بشه،میشینم یه چایی میخورم، کتابایی که برای این روز گذاشته بودم کنار رو میخونم،موسیقیایی که هیشکی نشنیده کشف میکنم،اصلآ همین فیلم نفس بریده گودار را که سخته می ببنم.ولی الان خیلی کار دارم.با این همه کار نمی تونم،وقتی کارام این همه مونده نهایت میتونم همین سریال ت..می ترکیه ای رو گوش کنم و به کله  جلد بیسکوئیت پتی بور نگاه کنم که از سطل آشغال توی حال زده بیرون چون پر شده و جا نداره.انگار که به من میگه : لوزر بدبخت


تصرف

صد بار این صفحه را باز کردم یک چیزی بنویسم نشد، نیامد،رفت. بس که «درفت» ماند،پوسید

مثل خیلی وقتها دارم خودم را نگاه میکنم.بالا پائین میکنم.می جورم.بعضی جاها جا میخورم،بعضی جاها شانه بالا می اندازم،بعضی جاها حظ میکنم

وقتی از خودم جا میخورم،باز جا میخورم.انگار یک عکس فتوشاپ شده از خودم دیده ام.فکر میکنم کجای تصویر خودم برای خودم میلنگیده؟

فکر میکردم در حد و حریم خودم راحتم.بی تکلفم و بی تعارف.یکهو مینشینم کارها و حرفها و دلخوری ها و موضع گیری های ناخواسته را لیست میکنم،میبینم از حد مجاز بالاتر زده. فکر میکردم در کشیدن خط قرمز ها و مشخص کردن محدوده ها مشکل خاصی ندارم،بعد برمیگردم سر مرز خودم ،انگار دارم به مزرعه آفت زده نگاه می کنم. چیزهایی، حرفهایی، آدمهایی، رد شده اند و رفته اند و جای پایشان به صورتم چنگ میزند. انگار نه انگار اینجاها صاحاب دارد.از خودم انتظار تته پته ندارم. فکر کردم یک جاهایی خوب پیش میاد. آدم که نمیتواند همیشه بلبل زبانی کند.بعد می بینم  یک درصدی از مواقع ، هیچجوری در تعریف بلبل زبانی همیشگی نمی گنجد. آدمهایی دور و برم میبینم که نه تنها راحت تر از من » نه » میگویند و کارت زرد میدهند ، حتی موقعیت هاش را هم بهتر میفهمند.زنگ خطر سو استفاده را.این را  وقتی دیدم که تا آبدارچی و نگهبان محل کارم خیلی خونسرد  و عاقل اندر خرانه ازم می پرسند : فلان کار را چرا قبول کردی؟ وظیفه تو نیست ، چرا رد نمیکنی؟.تازه این جایی ست که فکر میکردم  اوضاع بهتر است.خدا نکند آدمها نزدیک تر باشند.یکهو نگاه میکنم می بینم چنان کلاف چیزی که نمیخواهم و می خواهم در هم گوریده شده که تقریبآ به هیچ دردی نمی خورد.از زخم کوچکی روی انگشت شروع شده  و آخر عفونت ریخته به خون رفاقت و کلکش را کنده.می شد زودتر کاریش کرد.یک موقع هایی هم باید سر مار را قطع کرد.چاره ای نیست، اهلی شدنی نیست

باید بیل و کلنگ بردارم دوباره درستش کنم.کی حمله ملخها این پرچین ها رو خورد؟ من کی نه گفتن و از خودم گفتن یادم رفت؟


زخم ها

گاهی وقتها عصر که از خواب خرکاری روز و بی خوابی شب قبل، بیدار میشوم احساس خفه بودگی گلویم را میگیرد.دقیقآ خفه بودگی،چیز  بهتری پیدا نمیکنم.انگار یک سنگ سنگین از سینه ام آویزان است.همیشه هم یک چیزی هست که آتش را فوت کند و گرگرش را زیاد.بهم ریختگی خانه،لباسهای تلنبار،ظرف های چرب و چیل…یک کمی راه میروم،به شلوارو کفشی که هنوز نخریده ام فکر میکنم،می افتم به جان دور و برم.لباس شویی را که روشن میکنم،لباسها را که آویزان میکنم،ظرفها را که میشویم،روی گاز را میسابم و سینک را که برق می اندازم یک کمی حالم بهتر میشود.نفسم بالا می آید.دارم فکر میکنم چرا همچین شده یه مدتی.وسط این درهم و برهمی و آشفتگی و دلهره و ترس شناور توی هوا، من با شلوغی و آشفتگی دور و برم، از لنگه های جوراب پخش و پلا بگیر تا خرابکاری های بزرگ بزرگ،بیشتر بهم میریزم.یاد سووشون می افتم ، یاد زری که فکر میکرد مثل سید کازرونی هر روز چرخ چاه آب را میچرخاند تا به گلدان هاش آب بدهد.تو بگو خشکسالی همه دنیا را بردارد.شاید بخاطر نقطه سیاهی ست که همیشه ته ذهنم است.هر تلنگری مرا به یادش می اندازد.میخواهم عین مرغ کرچ که جوجه هایش را زیر پرش میگیرد با جمع و جور کردن خودم و کارم و زندگی ام و شام و نهار و نخود لوبیا چند دقیقه هم شده در روز  یادم برود که چه خبر است.بیرون خانه چه خبر است.پشت در خانه هایمان چه خبر است.عین کبک سرم را کرده ام توی برف.از تلنگرها فرار میکنم.مرا یاد زخم هایم می اندازد

این روزها درست در این تاریخ که می شود  حالم خراب است.هی فکر میکنم آدمهایی که امید داشتند،جان دادند،خون دادند،برنامه  و آرزو داشتند،الان چکار میکنند؟(زنده هایشان البته)چجور طاقت می آورند؟.می پرم به 23 خرداد،از اولین دقایقش،از شب امتحان عفونی که نشسته بودم پای اخبار نتایج آرا، 20 ،30 ، 40 ، 50 که گذشت جزوه را انداختم،تمام جاده تا دانشگاه انگاری عمودی میرفتم بالا.روی صندلی تک نفره امتحان  که نشستم فکر کردم : ایران تمام شد.امتحان را افتادم. به خودم فکر میکنم که فقط یک خودکار دستم بود،نیم ساعت در صفی ایستاده بودم،ناامیدی داشت گلوم را میشکافت.بعد این روزهای سال یاد «من» های آن سال ها می افتم.چی بهشان گذشت؟چطور تحمل کردند؟نا امیدی را،سنگر به سنگر از دست دادن را،»یاد حجله پشت حجله؟» قلبم درد میکشد.قلبم خفه میشود.الان که چند روز مانده به سال » محمد» ، به سال » صانع» ،فکر میکنم که ما فقط یک سلاح داشتیم،یک خودکار آبی داشتیم.»مرگ بر» نبود.مشت و فریاد نبود.وچقدر خوب بود سلاحی که خون نریزد.که ریخت.که الان دیگر هیچی باقی نمانده برایمان.که خودکار آبیمان قل خورده و رفته.گم شده.توی شلوغی خیابان و توی دود و آتش و زیر دست و پا خورد شده.اینترنت مثل این آبمیوه گیری قدیمی ها جان آدم را میگیرد تا دو قطره خبر ازش در بیاید.قیمتها که بالا پائین میرود نان توی چند تا سفره کم و زیاد میشود. پارازیت ها عقیمی می آورد.دیگر صفی نیست که دلمان رغبت کند تویش وایستیم،لبخند بزنیم،به هم   وی   نشان بدهیم.آنوقت من دارم میترکم.حس میکنم مغزم به چند تا مویرگ آویزان مانده،الان است که منفجر شود.اگر جای مامان بودم،جای بابا بودم،جای خاله و عمو بودم…آنوقت چکار میکردم؟این همه سال که میگذشت این داغ و دردها را چکار میکردم؟

دو سال و اندی ست ناامیدی چنگالش را کرده توی دلمان،مثل گربه کتک خورده یک گوشه نشسته ام و آرام آرام زخمهایم را می لیسم. آن مردم چه کردند؟با خودکار ها و اتاق ها و عزیزها و قاب عکسهای ردیف شده و موشکها و صفها و کوپن ها و فیلم های سیاه و سفید چه کردند؟دلم نمی آید توی چشم هایشان نگاه کنم و بپرسم آخر چرا؟ من می بینم که زخم هایشان خوب نمی شود.این خاصیت بعضی زخم هاست.باز می ماند.چرک می کند.قانقاریا می شود.یک مدتی فرو می نشیند و باز سر باز میکند.لبخند می زنند.این صبر چند دهه ای و بی تابی چند ساله خودم را که می بینم سر به دیوار میکوبم.حس خفه شدگی برمی گردد.زخمهایم سر باز می کند و می سوزد


شبهای آفتابی

دقت کرده ام این چند تا پستم مال عصرهای جمعه است.شاید وقتی دلم دیگر دارد سر میرود.آخرین جا است.خوب بدش را نمیدانم

بیرون مثل سگ برف می آید.کیوان یاد نوستالژی هایش می افتد.من فکر میکنم اگر گور مرگش همین طور ببارد دهگردشی روستای فردا می مالد.بعد من با 5 روز مرخصی و یک روز پیچاندنی که این ماه برنامه اش را دارم باید همین برف را به سرم بگیرم.

برف بوی مرگ میدهد.من را یاد تمام آدمهای مرده ای که دیده ام می اندازد.سکون و سکوتش.حتی برف بازی را دوست دارم چون میتوانی جیغ بکشی.سکوت را بشکنی.برفها را لگد مال کنی و یکدستی و دست نخوردگی اش را به گند بکشی.ولی یک چند وقتی ست دلم سکوت می خواهد حتی شده با برف

چهارشنبه شب آمدم چیزی بنویسم.یادم نیست تا کجا نوشتم.عصبانی بودم.فکر کنم راجع به گلشیفته بود.یا یک چیز دیگر.نصفه ماند.پاکش کردم.میدانی که ، این روزها اظهار نظر کردن راجع به هرچیزی به جز اینکه واجب غیر کفایی است باید حتمآ به روز و داغ هم باشد.تا بجنبی ماسیده و بامبول جدیدی درست شده.

عکس و کلیپ را دوست داشتم.همین.تا ترجمه اش را هم نخواندم  نفهمیدم راجع به هنر بود یا تبلیغات انگشتر،یا لباس زیر.کیوان با لحن پوخند آلودش گفت:آره خیلی «پست مدرن » بود.(در خانه ما پست مدرن معادل فحش شبه ناموسی است،یعنی چیزی …شعر با چاشنی سکسی با هدف اینکه کلآ هیشکی نفهمد یعنی چی و اینجوری هنری بشود).من هم مطابق معمول به آنتی آوانگارد بودن متهمش میکنم.تمام شد و رفت.آهان یادم آمد  این مرتیکه گه توی شبکه اندیشه داشت یک «میزگرد» دقت کنین: میزگرد در این مورد ترتیب میداد اونجا بود که شصتم خبر دار شد باز یکی یک سنگ از زیر پایش در رفته افتاده توی آب،سونامی آمده

من به بدی و خوبی و درستی و غلطی هیچ چیز کار ندارم.حوصله اش را هم ندارم.ربطی هم به من ندارم.کسی هم نظر من را نپرسیده.چیزی که من را جوش می آورد حجم این همه حرف است.حرف.حرف.حرف.ژستهای مختلف باب روز.تکفیر،دفاع،کاسه داغ تر از آش شدن.یک جوری نظر خودمان را با اون بقیه ای که میخوانند آنکادر کنیم.نه اصلآ نکنیم.دعوا شود.به درک.

چه کاریه؟واقعآ؟دارم فکر میکنم چرا ما این مدلی هستیم؟این ها همه یعنی واکنش.چه مثبت،چه منفی.یعنی ما هنوز به این چیزها واکنش داریم.هر حرکت این شکلی در هر کاتگوری برای ما یک معنی میدهد.من یکی در این آب و خاک بار آمده که اینطوری ام.دست خودمم هم نیست.بهترین کاری که می توانم بکنم این است که بگویم آدمها اختیار دار خودشانند. و برای اثرات منفی آن و چماقی که بدست هر کسی میدهد تره هم خورد نکنم.جامعه درپیت با قوانین آشغالش باید هم اثر منفی ببیند.نه پس مثبت ببیند سفت تر خرخره مان را بجود؟چماق به دست هم چماق بدست است.بدستش هم ندهی هزار تا توی آستینش دارد.اینها همه تعارف است.ولی با یک جای این همه طوفان درون قوری،موافقم.این به غیرت ایرانی بر میخورد.چون غیرت ایرانی به همین است که میبینید.هزاران مالک برای یک بدن.با فرهنگ ایرانی هم مغایر است این را هم دربست قبول دارم.چون این کار بد یا خوب هم شجاعت میخواهد و هم صداقت. و فرهنگ ایرانی همان کامنتها و شصت های بالا و پائینی است که خانمها و آقایون زیر استاتوسهایتان می بینید.کش به کشمش که میشود باید پاچه هایت را مواظب باشی. توانایی در گفت و گو کردن اولین امتیاز هر فرهنگی ست.داریم؟

آره من هم وسط این هیاهو فکر کردم پرستو چکار میکند؟پسر بورقانی چه شد؟مترجم بوی سنبل عطر کاج کجاست؟دلار چند شد؟تا شب عید نان پیدا میشود مردم بخورند؟سکه بفروشیم؟حقوقمان را دلار بکنیم؟بازنشستگی بابا چه میشود؟

خوب دارم همان کاری را میکنم که غرغرش را کردم.گفتم که خاصیت آب و خاک است.میترسیم لال از دنیا برویم.از صبح هی این سایتهای مهاجرت را برای قوانین جدید بالا پائین میکنم.عصبانی ام.مراحل پیچیده ای که سر در نمی آورم.برای رفتن به جایی که ده سال دیگر اگر بچه ام از کنار این پوستر رد شد ازم بپرسد:مامان این همون بازیگری که هفته قبل فیلمشو دیدیم نیست؟چرا تو اینقدر لاغر نیستی مثل این خانومه یا مامان  ریتا؟تبلیغ چی بود؟منم  تولدت یکی برات میخرم، الان نه هاااا بزرگ که شدم

یک مرحله ای باید بروم سفارت، برای تحویل ترجمه مدارک.فکر میکنم باید توی صف همین حرفها را بشنوم.حرف،حرف،حرف.از آدمهایی که به عشق سرزمینهایی پشت این دیوار صف کشیده اند که پر از سکوت است.پر از وا گذاشتن آدمها به خودشان،برای زندگی خودشان.ما یک کمی از خاصیت هایمان را کش میرویم  گوشه کنار چمدانمان بغل زعفرون و پسته شور با خودمان می بریم،محض تنوع

هنوز برف زهرماری میبارد.این روزها مثل مادربزرگ هامون شده ام.همه ش می پرسم: «چرا همیشه شبه؟چرا روز نمیشه؟


بزن بزن دف ِ دل را

عصر جمعه دلگیری ست،عینهو کشیک عصر جمعه بخش عفونی در بیمارستان داخلی.پیر.کند.گند.توی خانه تنهام.معمولآ در این مواقع استعداد بی مثالم  را در ولو شدن و فکر بیخود کردن و فاتحه یک روز را خواندن ، رو میکنم.دلتنگم.فین فین میکنم.نمیدانم از سرماخوردگی در راه است یا از گریه هنوز نرسیده.لباسشویی یک ساعتی ست که  صدایش در آمده.خالی اش نکرده ام هنوز.الان به قول مامانم لاستیک دورش خراب میشود.آسیاب برقی را سوزانده ام.یک هفته اسن که یک خط درس هم نخوانده ام.با این سرعت مفتضح اینترنت ویرم گرفته فیلم و آهنگ دانلود کنم.عادت قدیمی که فیلم و موزیکی درست و حسابی است که آدم را به زاری و مویه بیاندازد.یاد همه خاطره های بدش.داغانش کند. هی نامجو میخواند : بزن بزن دفِ دل را…دارم فکر میکنم چطور شده که همه عادتها و فکرها و خاطره های بدم  دسته جمعی یک سری به خانه در قرمز ما زده اند.چرا این ریختی شده زندگی.چون : دلم خیلی تنگ شده.برای همه کس،برای همه چیز.حتی برای گرد و خاک روی میز تحریرم
وقتی تصمیمی میگیرم خودم را تا مرز نابودی میبرم که فکر اشتباه بودنش به سرم نزند.بعد گاهی مرز اشتباه بودن و سخت بودن را با هم قاطی پاتی میکنم.یادم میرود که یک تصمیم درست میتواند خیلی خیلی سخت باشد.عر آدم را در آورد.تصمیمم برای دوری و خونه زندگی و شهر این ریختی ،غلط نبود.هنوز هم فکر میکنم راه بهتری وجود نداشت.اما خیلی سخت بود.خیلی سخت است.الان فکر میکنم برای وا ندادن و از ترس اینکه خوره اشتباه بودن همه دور و برم به جانم بیافتد،همه دلتنگی و ناراحتی و غریبی و غرغرهای طبیعی این دوره را هم قایم کردم.با اعتراف به گند زدن اشتباهش  گرفته ام.مثل آدمی که کمربندش را تا بیخ ِ بیخ ،محکم می بندد که شکمش معلوم نشود دارم میترکم.دارم خفه می شوم
در اصول مقدماتی روانشناسی هر فقدانی (معمولآ بزرگ و حتی گاهی وقتها کوچک) چند مرحله دارد.سوگواری،خشم،انکار،اندوه و افسردگی ،و بالاخره پذیرفتن.(که اصولآ ما نژادی و فرهنگی با بخش آخر مشکل داریم!) بار ها به آدمهای مختلف گفته ام ترتیب این مراحل مهم است.گیر نکردن در هرکدام مهم است.همه کسانی که فقدان را از سر به ته میروند – من رفته ام و میدانم- که باخت میدهند.تظاهر به پذیرش  یک ناراحتی وقتی هنوز وقتش نرسیده،کاری مسخره و دن کیشوت وار است.یک مدتی که گذشت آدم جا میزند و در اندوه همیشگی می ماند.به موقع ناراحتی و دلتنگی کردن بدرد زندگی میخورد. این دفعه از سر به ته آمدم.یادم رفت من حق ناراحتی کردن برای همه همخونی ها و رفاقت هایی که پشت سرم جا گذاشتم،عصبانی شدن از وضعیت و مملکتی که ما را برای چرخیدن زندگی مان پرت کرده اینجا، غمگین بودن برای دوری از همه خوشی ها و دلبستگی ها  را دارم تا آخرش بعد کشمکش با خودم به قبول کردن برسم.نرسیدم.انگار میت روی زمین مانده ای دارم.توی یکی از این مراحل مانده ام و نمیدانم کجایم.گیج گیجی میخورم.
پلیر افتاده روی لوپ و برای بار صدم داد میزند:بزن بزن دف دل را،خراب و خانۀ گل را،که من اسیر شبم،شب…دارد دف دلم را می زند

روی فرش دراز کشیده ام و فکر میکنم بعد اینهمه جارو زدن هنوز دارد پرز میدهد.


تو فکر یک سقفم

امشب دوماهگی هم خانگی ماست.از آب و گل در آمده.از نوزادی.

روزی که کلید انداختم و اولین بار آمدم توی خانه هیچ وقت یادم نمیرود.مثل مادری که اولین بار بچه اش را بغل میکند.دست و پایش را چک میکند.انگشتهایش را که کامل باشد.دماغش را.چشمهایش را که بسته است. اینها را دیده ام که میگویم.درد از یادش میرود.پدر و مادرم دو سه روزی زودتر بین گرفتاری دو تا عروسی این همه راه  را کوبیدند و آمدند خانه من را سر و سامان دهند.مبل بچینند،پرده وصل کنند.ملافه ها را پهن کنند و ادویه ها را بریزند توی جا ادویه ای.هنوز که هنوزه کلی خجالتم میشود.در را که باز کردم انگار بچه ام را بغل کرده ام.درد هفتصد،هشتصد  کیلومتر دوری و دلتنگی یادم رفت.روی تک تک مبلها نشستم،پرده ها را دست کشیدم،ادویه ها را بو کردم.در یخچال را باز کردم و بستم.باز کردم و بستم.اینجا خانه من است

کیوان همه دوری  و دلتنگی اش را جلو جلو با خودش آورد تو.انگار بچه ای را داده اند بهش که سندرم داون دارد.یک پا ندارد.لب شکری است.نه برای خانه جدیدش.برای خانه های قدیمش.همیشه قدیمش روی دوشش است .نمیدانم چرا

بخاری خریدیم.سه تا.تلویزیون خریدیم.دیش خریدیم.دنگ شو گذاشتیم،صدایش را زیاد کردیم.دوش را عوض کردیم.آبگرمکن را تعمیر کردیم.دور شیر آب توی حیاط گونی پیچیدیم که یخ نزند.خانه را خانه کردیم.همخانه ام کم کم راه افتاد.کلیدهایش را انداخت توی جا کلیدی جدید.فرشها را خودش انتخاب کرد.ذوق کرد بالاخره.بالاخره این بچه را بغلش کرد

هم خانگی حس عجیبی ست.هم خانه همیشگی داشتن حس تازه ای ست.شبها یک چیزی بار کنی و منتظر بشینی یک جوری ست.با همه چیزهای  دیگر فرق دارد.ذوق دارد.سختی دارد.جنگ دارد.یک موقعی توی خانه ای که عاشقشی نفست یک لحظه از تنهایی میگیرد.از فکر تنهایی.از انتظار برای صدای باز شدن در.یک لحظه مثل دو خرس که دارند کونشان را به درختی می مالند تا قلمرو خودشان را تعیین کنند دندانهای پیش و نیش را به هم نشان میدهند.گاهی جنگ سرد است.گاهی جنگ گرم.گاهی همه اینها با بوسه ای  بی هوا موقعی که داری ناخن میگیری و  طرفت رد میشود وبه گردنت میزند فراموش میشود.آن لحظه  عکس میشود،قاب میشود،توی دلت آویزانش میکنی

دلم برای خانه پدری تنگ میشود.دلم برای روزهایی که نیستم،روزهایی که میشد باشم و نبودم،دلم برای روزهای پرسرعت مامان و بابا تنگ میشود.ولی اولین باری که مهمان یکی از خانه های قدیممان  بودیم موقع خواب یکهو بدون اینکه فکری کنم گفتم : راستی کی میریم خونه؟ خونه. یعنی خانه ما.خانه خودمان.دیگر آن تخت و اتاق ،تخت و اتاق قبلی نمیشود که نمیشود.دست خودم نیست

روزهای مجردی کم یادم می آید.یک دگردیسی حسابی است.یک زمانی فکر میکردم ذاتآ آدم مجردی ام.الان به خودم توی آینه میگویم زکی.فرمولم،خمیره ام عوض شده.هم خانه ام پا به پایم می آید.استاد همراهی است.سر این قسم میخورم.این که میگویم همه چیز عوض شده فقط محضر و امضا و شرط و شروط نیست.کل شالوده است.فرق آپارتمان شمالی ست با ویلای ییلاقی.کدام کدام است،نمیدانم.ولی فرق دارد.دیگر منتظر زنگ موبایل نیستی.دلت نمیلرزد.کمتر حساب میکنی نوبت تو است آشتی؟منت را تو میکشی؟ آس برنده را تو داری؟ ندار میشوی و میریزی روی دایره.دیگر اس ام اس ی نیست بالا پائین کنی.منتظر جواب باشی.جواب بگیری.نگیری.خلاصه میشود به اینکه : نون بخر،گوجه نداریم.دیر میام شیفتم شلوغه.هیجان و بالا و پایین جایش را به خط صاف میدهد.اعصاب خوردی و اعصاب گه مرغی جایش را به امنیت و ثبات.گاهی خوب است.گرم و نرم مثل پوست پلنگ کنار شومینه در یک شب برفی.گاهی مثل خانه سالمندان است.پر از بوی نا و کسالت.برعکس، مجردی.دریانوردی.سفر دریایی قشنگ است.خوب است.پر بالا و پائین، هیجان انگیز است.ولی اگر خیلی طول بکشد دریا زده میشوی.بالا می آوری روی کل زندگی.با همه این حرفها،گاهی صفحه دوم شناسنامه ام را که نوشته شده میبینم جا میخورم هنوز.موقع فرم پر کردن بین متاهل و مجرد خودکارم یک لحظه مکث میکند.تردید میکند

هم خانگی روی تیغ روزمرگی راه میرود.از این مثل سگ،بله مثل سگ، میترسم.رقص شبانه راه می اندازم.چیزکیک می پزم.شمع روشن میکنم و توی حمام قایم میشوم.جان مذبوحانه ای میکنم که نگو.گاهی میشود.گاهی فرو میرویم

هم خانگی مثل انار نارس سبزی ست که به شاخه نهالی آویزان است.قند توی دل آدم آب میکند که یک روزی انار شب چله ای میشود که بیا ببین. ولی اگر زودتر از موقع بکنی اش گس است و تلخ.بعد از همه روابط کال و بدرد نخور بالاخره به شاخه سالمی چسبیده ایم.حتی اگر نهال کوچکی باشد در یک باغچه دور افتاده.ولی ریشه دارد.دلمان دو ماهیست به این ریشه های ریزه تازه رسته خوش است


پرسه ها

هی این لینک پابلیش کردن وبلاگ روی فیس بوک را باز میکنم،هی میبندم.عین دخترهای خنگ کارتونها با یک گل که دانه دانه گلبرگهایش را میکنند : دوسم داره؟نداره؟داره؟…خوب آدم حسابی تو چته؟

این خاصیت خصایصیست که تربیت ما ایجاد میکند.ایجاد ویترین،خوشگل کردنش،نشان دادنش، و قایم کردن گرد و خاکش، و سابیدن لک های رویش با لنگ بزرگ یزدی.من،ما، از نشان دادن خود واقعی مان میترسیم. و من فکر میکنم که این صفت همگانی از کجا در من پیدا  شده؟ پدرم همه عمرش با شجاعت زندگی اش کف دستش بوده . مادرم به خاطر ندارم حتی یک  بار جور دیگری جز آنکسی که هست چیزی از خوش نشان داده باشد. به قول این هامون :» این ضعف من از کجا میاد؟از وطنم؟» آره از وطنم.از فرهنگم.من دوست دارم یک پست کمیک -دراماتیک بگذارم روس فیس بوگک همه برای من لایک بزنند.همه برای من کامنت تحسین بگذارند.ولی وقتی از روزمرگی و تنهایی و کمبودهایم مینویسم ، میترسم که جلو چشم همه باشد.چرا؟نمیدانم.شاید چون همه عمر به این فکر کرده ایم/فکرکردم که دیگران راجع  من چی فکر میکنند.حتی اگر به من نیاید.حتی اگر ادعای دیگری داشته باشم.حتی اگر ای را دوست نداشته باشم اما این واقعیت است و مثل کون خیار به قول معروف تلخ است.قسمت بدتر  مشاهده مستقیم برخورد دیگران است.آدمهایی که نمیتوانند مرز دنیای مجازی و واقعی را جدا کنند.دست خودشان هم نیست.مثل همه تکنولوژی های جدیدی که به جهان سوم عرضه میشود و به گند کشیده میشود.آدم ها نمیدانند که نباید روزنوشتها و فکرهای بند بلند کسی را توی صورتش بزنند.من این را  درمورد خیلی وبلاگ نویسها دیده ام.»ببین اینی که نوشته بودی یعنی چی؟» «اونی که نوشتی منظورت من بودم؟خیلی بچه ای» ، » ا،اینطوریه؟فلان جا که یه چیز دیگه میگفتی؟»یا در صفحه های همیشگی پشت سر که : «فلانی رو دیدی؟راجع به مامانش چی نوشته بود؟واقعآ که» ، » انگار فقط میخواد خودشو نشون بده،اینجوریا هم که میگه نیست،خجالت نمیکشه»  نمیدانم اینها چقدر مهم است.اما از اینکه مثل  خاله زنک ها بهش فکر کنم خجالت میکشم.فکر کنم  وقتش شده که این خجالت تمام شود.وهمه من را ببینند.چه دوست داشته باشند و چه نداشته باشند.همه  من واقعی را دوست داشته باشند . و خودم هم


از کنار هم میگذریم

از در میزنم بیرون.بند کفشهایم را مثل همیشه میتپانم توی کفشم.نمی بندم.هی توی ذهنم مرور میکنم : انارو هندونه،انار و هندونه…بیشتر یادم نمی آید.یلداست.فصل بزرگ ترین تصمیم های  من.اول زمستان که بیزارم.آخرپائیز که عاشقم.کیوان مست و ملنگ این شب است.من نه.پودر رخت شویی؟دارم.ماست؟دیروز خریدیم.شیر؟به حد کافی داریم.کیوان نمیخورد ترش میشود.برنجی که مامان من آورده دیر پز است.برنجی که مامان کیوان آورده زود شفته میشود.غذا شور میشود.همه جا به طرفت العینی خاک میگیرد.ظرفها تلنبار میشود.کارمند های مرکزبهداشت (که من خیر سرم رئیسشانم)برای من تره خورد نمی کنند.پشت سرم صفحه میگذارند و میخندند.قبل ساعت اداری سر خر را میاندازند پائین و می روند.آخر ماه است و من هنوز آمار نداد ه ام.زندگی ام به فناست.بعد یکهو فکر میکنم که اینجا خانه خود خود من است.این شغل کارمندی من است.تکمیل زیج حیاتی روستاهای تابعه.و چقدر کار زیاد است

یلداست.کیوان خوشحال است و من حرفی ندارم.از اینکه خوشحال است خوشحالم.همین.من کی هستم؟خوشحال از خوشحالی دیگران؟عصبانی از خنده دیگران؟نگران برنج و ماست و ظرفهای نشسته؟ این ماهیت من است.که نتوانم مثل همه «زنان ساده کامل» خوشحال باشم. و نتوانم همسر و رئیس  و زن و «بهاران» خوبی باشم.پزشکم.کار میکنم. وقتی زنی هیپی و کولی وش را با گیتار یا پای پیانو میبینم فکر میکنم/میگویم شاید من همین میشدم.شاید من باید همین میشدم.اگر الان گیتار به دست،دست روی پیانو، گیلاس ودکا بغل پایم ،دوربین آویزان به گردنم،بوم نقاشی جلویم و قلمو در دهانم،سیگار تک لبم و قلم در دستم و رمان جدیدم جلویم……..هر کدام از اینها بودم میدانم که به دکتر بهاران فکر میکردم.حسرت پنس و تیغ جراحی دست گرفتن توی دلم بود.مرده زدن بک بخیه،یک احیا،یک ماساژ قلبی.اوجش و هیجانش.این ماهیت من است.ناراضی.غرغرو.طلبکار.همیشه همینطور بودم.این روزها سردرگمی ام جدید است.جنسش فرق میکند.تنهایی و آزادی،استقلال و دلتنگی، اشک و قهقهه در دلم قاطی است.عین ماشین لباسشویی میچرخند.از هم رنگ میگیرند.آب میروند.گشاد  میشوند . می اندازمشان روی بند.زیر افتاب،توی سرما.هر روز یکی شان را تنم میکنم.هر روز یک شکلی میشوم.قیافه ام اما یکی است.حس جدیدی ست.عین تولد و عین زایمان با شکوه و دردناک است.آن آدمی که باید زودتر از رختخواب بیرون بزند و بقیه را بیدار کند،زود تر از بقیه فکر نهار باشد،موقع مسافرت آن گوشه ساک را که کسی توی فکرش نیست جمع و جور کند،لیست خرید بنویسد، در خانه ای که مال من نبود،من نبودم و حالا در خانه خودم منم.آن آدم منم.کیوان صمیمانه کمکم میکند.گاهی پشت سرش میروم و خرابکاری هایش را راست و ریس میکنم.گاهی خرابکاری هایم را زیر سیبیلی رد میکند.عوض شده ام.عوض شده ایم.واین خوب است.و این درد دارد.یلداست و فرصتی که جشن کوچک قشنگ تنهای غم انگیزی بگیریم

به غربت آمده ایم.غربت واقعی.تجربه خوبی ست برای تمرین مهاجرت.البته که من استاد تجربه نکردنم.استاد فرصت سوزی.هیچ کس را نمیشناسیم.روزها میگذرد و کسی در این خانه را نمیزند.چسبیده ایم به فیس بوک و بی بی سی.زبان نمیدانیم.لباسمان فرق میکند.هرجا برویم با همه عزتی که داریم، عجیب غریبه ایم.غریبه.دهان باز نکرده داد میزند که بومی نیستیم.راستی مگر ما بومی کجا بودیم؟شهرمان؟شهر ما کجا بود؟الان میبینم که ما آنجا که بودیم هم آشنایی با کوچه و خیابان نداشتیم.خیال میکردیم که داریم.همه خیال میکنند که دارند.ما آدمهای غریبه ای هستیم.چون حرفمان را سر وقتش نمیزنیم.لبخند میزنیم.حرص میخوریم و دندان قروچه میرویم.فحشمان را توی دلمان میدهیم.بعد ویراژ میدهیم.بووووووووووووق میزنیم.قفل فرمان در می آوریم.لت و پار میکنیم.لت و پار میشویم.اینها آشنایی های ما بوده.اینجا کسی کاری به کار ما ندارد.و در پی لبخند ها و احوال پرسی ها سرمای غربت بیداد میکند.برای همین حس میکنیم که آشنایی هایمان را از دست داده ایم.آشنایی های وحشی مان را.چون خاطره بد جمع کردن را دوست داریم.چون زخمهایمان زود خوب میشود.دردهای قبلی یادمان میرود و دنبال دردهای جدید میگردیم.اینجا بودن درد جدید غریبه قدیمی آشنایی ست

 یلداست و قرار است رونمایی وبلاگ من باشد.میدانم که این پست به امشب نمیرسد.سرمان داغ است و همه حس های من یکی دو پرده بالاتر رفته.روی صفحه تلویزیون احمد محمود سیگار توی دستش میلرزد.میگوید : مردم این مملکت  همه زندانی کشیده اند.چشمهای من هی پر و خالی میشود و ریمل هایی که به مناسبت شب یلدا زده ام می آید پایین.عکس میگیریم و لبخندهایمان بغض آور است

پی نوشت: در هم و برهمی این پست از ذهن فرستنده است.گیرنده ها اشکالی ندارد


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.